مقدمه:
منظور از اختلالات شخصيت، الگوهايي از رفتار غير انطباقي است. به طوري كه هنگامي ويژگيهاي شخصيت چنان انعطاف ناپذير و غير انطباقي شوند كه كاركرد فرد را به ميزان چشمگيري مختل كنند، در اين صورت به اختلالهاي شخصيت تبدل مي شوند.
اختلالات شخصيت در واقع شيوه هاي نامناسب براي حل مسئله و كنار آمدن با فشار رواني هستند كه اغلب در اوايل نوجواني بروز مي كنند و در سراسر بزرگسالي ادامه مي يابند.
افراد مبتلا به اختلالات شخصيت معمولا ناراحتي يا اضطرابي احساس نمي كنند، انگيزشي براي تغيير رفتار خود نشان نمي دهند و برخلاف افراد اسكيزوفرنيايي تماس خود را با واقعيت از دست نمي دهند و نابساماني چشمگيري در رفتارشان مشاهده نمي شود.
در III DSM از 12 نوع اختلالات شخصيت ياد شده است كه يكي ازآنها اختلال شخصيت ضد اجتماعي است كه در اين پژوهش مورد بررسي قرار خواهد گرفت.
افرادي كه به اختلال شخصيت ضد اجتماعي مبتلا هستند فاقد حس مسئوليت و درك اخلاقي هستند و توجهي به ديگران ندارند. رفتار آنها كم و بيش زير سلطه نيازهاي خود آنان است و به عبارت ديگر آنها فاقد وجدان هستند.
اختلال شخصيت ضد اجتماعي الگوي رفتاري خاصي است مشخص با شرارت، اعمال ضد اجتماعي، جنايي كه در كودكي و اوايل نوجواني شروع مي شود و منجر به اختلالات شديد در خيلي از زمينه هاي زندگي مثل روابط خانوادگي، تحصيل، شغل، خدمت سربازي و ازدواج مي گردد.
علام اساسي اين اختلال عبارتند از: بي قراري، ميدان توجه كوچك، نزاعهاي مكرر كه اغلب منجر به درگيري با افراد ديگر مي شود، سابقه تحصيلي خراب، فرار از منزل، سابقه شغلي ناموفق، درگيري با پليس، دروغگويي، هرزگي، بي مبالاتي در رفتار جنسي، همجنس خواهي، عدم احساس گناه، فقدان محبت، اضطراب، عدم وجود شرم و حيا و غيره.
شيوع اختلال شخصيت ضد اجتماعي ميان نوجوانان بسيار ديده مي شود. زيرا دوره نوجواني مرحله حساسي از رشد يك انسان است و دوره نوجواني در ميان دوران رشد انسان، يكي از حقايق قطعي و غير قابل سوال مي باشد.
همانطور كه در هر دوره جبر تاريخ جوي بوجود مي آورد كه باعث ظهور بعضي افراد مي گردد، حوادث فرهنگي و اجتماعي نيز نوجواني را به عنوان يك مرحله قطعي و مشخص در رشد انسان بوجود آورده است كه زمينه اي است براي مطالعات وسيع.
اهداف تحقيق:
هدف از اين تحقيق اين است كه بدانيم آيا از نظر زمينه هاي رفتاري و رواني وشخصيتي ميان نوجوانان والد دار و بدون والد تفاوتي وجود دارد يا خير؟
هدف ديگر اين است كه ميزان شيوع اختلال شخصيت ضد اجتماعي را ميان نوجوانان والد دار و بدون والد تعيين كنيم.
هدف ديگر اين است كه در صورت مشخص شدن تفاوتها، نتايج در اختيار موسسات و كساني كه در كار تعليم و تربيت و آموزش نوجوانان هستند، قرار بگيرد تا گامي موثر باشد در تدوين برنامه هاي منظم براي رفع مسائل و مشكلاتي كه ممكن است در ميان نوجوانان وجود داشته باشد.
تعريف اصطلاحات عمومي:
– شخصيت: اين اصطلاح را مي توان تمامي سيستم تمايلات نسبتاً پايدار رواني و جسمي هر فرد تعريف نمود. تمايلاتي كه نحوه تطابق وي را نسبت به محيط رواني- اجتماعي و مادي معين مي سازد. (پورافكاري، 1321، ص 1106)
– اختلالات شخصيت: اين اختلالات به صورت الگوهاي ناسازگارانه، انعطاف ناپذير بسيار عميق و با ثبات در درك و برخورد با محيط و خود فرد تظاهر مي كنند. (همان منبع، ص 1107)
– اختلال شخصيت ضد اجتماعي: اين اختلال با اعمال جامعه ستيزانه و جنايي مستمر مشخص است اما معادل جنايتكاري نيست بلكه ناتواني براي تطابق با موازين اجتماعي است كه شامل بسياري از وجوه رشد نوجواني و جواني بيمار مي گردد. (همان منبع، ص 91)
چكيده پژوهش:
موضوع اين پژوهش بررسي اختلال شخصيت ضد اجتماعي ميان نوجوانان والد دار و بدون والد است. همانطور كه مي دانيم نوجواني يكي از مراحل حساس دوران زندگي هر فرد محسوب مي شود كه مهمترين و اثرگذارترين جريانات در اين دوره حساس اتفاق مي افتد كه ممكن است زندگي يك فرد را تحت شعاع قرار دهد. در اين پژوهش ابتدا به بررسي دوره حساس نوجواني پرداخته شده است و رابطه ميان نوجوان و خانواده بررسي شده و مشكلات دوره نوجواني نيز بررسي شده است.
بعد از بررسي دوره نوجواني، بزهكاري، علل آن و ديدگاه هايي در مورد بزهكاري بررسي شده است و عواملي كه مي تواند نوجوان را به سوي بزهكاري بكشاند.
اختلال شخصيت ضد اجتماعي، يكي از اساسي ترين مشكلاتي است كه ممكن است يك نوجوان به آن مبتلا شود. اختلال شخصيت ضد اجتماعي، علائمي نظير، بي احساسي مزمن، دروغگويي، دزدي، كلاهبرداري، انحرافات جنسي و غيره مشخص مي شود كه در اين پژوهش به طور مفصل به آن پرداخته شده است.
در اين پژوهش دو فرضيه مطرح شده است كه ميزان اختلل شخصيت ضد اجتماعي را ميان نوجوانان تعيين مي كند. براي اثبات فرضيه ها از پرسشنامه 71 سوالي mmpi يا مينه سوتا استفاده شده است كه سوالات مربوطه به آيتم اختلاف شخصيت ضد اجتماعي (pd) كه شامل 19 سوال بوده است، انتخاب شده و در اختيار نوجوان دختر پايه اول دبيرستان گذاشته شده است كه نيمي از آنها داراي والد و سرپرست و نيمي ديگر بدون والد و سرپرست بوده اند. داده هاي به دست آمده از پرسشنامه با روش t استيودنت محاسبه شده اند و با t جدول در سطح 05/0 و با درجه آزادي بي نهايت مقايسه شده است و نتيجه اينكه t به دست آمده از t جدول كوچكتر شده يعني فرضيه ما در اين پژوهش رد شده است يعني تفاوت معني داري ميان ميانگين هاي دو گروه وجود ندارد.
تاريخچة نوجواني:
براي قرن ها اين تفكر وجود داشت كه به محض اينكه كودكان به سنين 6 يا 7 سالگي مي رسند مي توانند مسئوليت هاي بزرگسالان را تقبل كنند و وارد بازار كار شوند. به غير از قشر محدود ثروتمند، كودكان همراه بزرگسالان در مزارع و معادن كار مي كردند و در ميان جنگ حاضر مي شدند. با صنعتي شدن جوامع از سپيده صبح تا شام در كارخانجات كار مي كردند. تقريباً از 150 سال قبل دوران كودكي به رسميت شناخته شد كه توجه به حقوق كودك، روانشناسي كودك و اجباري شدن تحصيلات از نتايج آن است. شرايط اجتماعي و اقتصادي، پيشرفت تكنولوژي، پيدايش رشته هاي تعدد تحصيلي و تخصصهاي جديد و طولاني شدن دوران تحصيلات در ابتداي قرن بيستم زمينه اي را ايجاد كرد كه باعث شد به دوره نوجواني توجه خاصي شود.
در اوايل قرن بيستم استانلي هال، به سبب تخصص و خصوصيات شخصي خود نخستين تئوريسين دوره نوجواني گرديد. استانلي هال (1924-1848) اولين دكتراي روانشناسي را در امريكا كسب كرد و اولين روانشناسي است كه روانشناسي بلوغ و نوجواني را مطرح كرده است و دوره نوجواني را به عنوان يك مرحله مشخص از رشد انسان تلقي كرده است و در مطالعات خود از روش هاي علمي استفاده كرده است وي اولين فردي بود كه از روش پرسشنامه براي كسب اطلاعات عيني استفاده كرده است. به عقيده هال نوجواني مرحله اي است كه شخص تمام مراحل قبلي رشد را براي بار دوم در سطح پيچيده تري تجربه مي كند. به عبارت ديگر موجود زنده در طول حيات مراحلي مشابه تاريخ تحول انساني را طي مي كند. با شروع نوجواني در حدود چهارده سالگي سلسله اعمال جديدي امكان پذير مي شود كه هال آنرا “تولد دوباره” خواند. هال معتقد است كه رشد انسان براساس برنامه از قبل تعيين شده و تحت تاثير عوامل فيزيولوژيكي صورت مي گيرد و تاثير عوامل اجتماعي و محيطي را در اين مورد كمتر مي داند. وي معتقد است كه نوجواني مرحله خاصي در رشد است كه قبلا از نظر روانشناسي و اجتماع ناديه گرفته شده بود. هال اصطلاح طوفان و فشار را در نوجواني به كاربرد و معتقد بود كه در اين دوره وجود طوفان و فشار اجتناب ناپذير مي باشد (اكبرزاده، 1376، ص 4).
تعبير نوجواني به عنوان يك مرحله بحراني، در اصل از فلاسفه يوناني، بخصوص ارسطو گرفته شده است اما كسي كه براي اولين بار به شكل شايان توجهي بلوغ و بحران را بحران به طوفان، در آن يك انقلاب و زايش دوباره مي بيند. (احدي و محسني، 1322، ص 14).
فرويد، معتقد بود مراحل رشد رواني-جنسي تابع وراثت و عوامل ژنتيكي مي باشد. اين تكامل نسبتاً مستقل از عوامل محيطي صورت مي گيرد. بهترين مثال، عقده اديپ است كه آن را در همه جا و همه زمان ها يكسان مي داند. فرويد نز نوجواني را به عنوان يك مرحله الزاماً سخت و طوفاني تلقي مي نمايد عقايد وي مطابق با نظريه رشد داخلي مي باشد. (اكبرزاده، 1376، ص 5)
مارگارت ميد (1978-1901) بر روي افراد يك جزيره دور افتاده اقيانوس آرام مطالعاتي انجام داد، و نظريه متفاوتي را مطرح كرد. وي جريان رشد را بين مردم قبايل جزاير ساموآ آرام و بدون فشار يافت. (اكبرزاده 1376، ص 5) روت بنديكت، بر روي اجتماعات زيادي مطالعه نمود. وي اين طور نتيجه گيري كرد كه مشكل اصلي نوجواني، عدم مداومت و ناهماهنگي در اجتماعي شدن به عنوان بزرگسالان مي باشد. منظور وي از مداومت و ناهماهنگي لزوم يادگيري يك سري رفتارها، نقشها و گرايش هاي متفاوتي مي باشد كه براي بزرگسال شدن لازم است و با آنچه فرد در كودكي ياد گرفته است تفاوت دارد (همان منبع، ص 6).
آلبرت بندورا، يكي از معروفترين روانشناسان، معتقد است، نوجواني زمان طوفان و فشار اجتناب ناپذير نمي باشد. در اين دوره كه امكان دارد مشكلات حقيقي نيز وجود داشته باشند. هر نوع مشكلي را بايد به عنوان نتيجه تجارب محيطي در نظر گرفت، نه بعنوان نتيجه يك دوره سخت و اجتناب ناپذير در رشد بشر (همان منبع، ص 7).
نوجواني:
نوجواني به دوره اي اطلاق مي شود كه دوره‌اي انتقالي ميان كودكي و بزرگسالي است. اين دوره ابتدا با اجباري شدن آموزش رسمي، توسعه صنايع و رهايي كودكان و نوجوانان از كار كردن در مزارع و كارخانجات رسميت يافت و در قرن بيستم در كشورهاي صنعتي اهميت ويژه اي پيدا كرد. مفهوم نوجواني و تجارب مربوط به آن در فرهنگ‌هاي مختلف شكل هاي متفاوتي دارد. مثلا در جوامع دور افتاده ورود به بزرگسالي با تشريفات خاص و گاهي دردناك همراه است. (احدي و جمهري، 1378، ص 81).
مرحله نوجواني دوره اي است كه در آن فرد، داراي جنبه هاي افراطي و اغراق آميز در سلوك و رفتار خود مي باشد و از مشخصات آن طوفان و فشار هيجاني است. ابتدا اين تغييرات را جسماني مي دانستند ولي به تدريج روشن شد كه رفتار دوره بلوغ بيش از آنكه ناشي از تغييرات جسماني باشد تحت تاثير عوامل محيطي قرار دارد. (احمدي، 1374، ص 15)
تعريف ديگري نيز از نوجواني به عنوان يك دوره بحراني معمول شده است كه حاصل پژوهشهاي استرن و ساير روانشاسان آلماني است. به نظر آنان، نوجواني زمان كشف و آگاهي از ارزش هاي فرهنگي و معنوي است. به دليل عدم تكامل شخصيتي و عدم تكامل شكل گيري نگرش شخصي نوجوان نسبت به زندگي، كشمكش ها و تعارض‌هاي ناشي از اين آگاهي، دوره و حالتي منقلب و بحراني را براي نوجوان به وجود مي آورد. (احدي و محسني. 1322.ص 15)
در جوامع صنعتي انتظار نمي رود كه كودكان در كارهاي توليدي جامعه شركت كنند و يا عهده دار مسئوليت هاي اجتماعي باشند. و با پايان كودكي نقش فرهنگي آنها دگرگون مي شود. يعني، كودكان در اين جوامع با ورود به دوره نوجواني، بايد آموخته هاي كودكي را كنار بگذارند و نقش هاي جديدي ايفا كند. اين مسأله حتي در مورد نقش جنسي مصداق دارد، چرا كه در برخي از جوامع، كودكان رفتار جنسي را نه تنها مي آموزند، بلكه در اين زمينه مورد تشويق قرار مي گيرند. ولي در جوامع غربي كودكان چنين مجوزي ندارند و با شروع نوجواني، بي درنگ بايد نقش جنسي متناسب با فرهنگ خود را فرا بگيرند و در اين حال، از محدوده خاصي خارج نشوند. (احدي، جمهري. 1378. ص 80).
نوجواني با تغييرات بيولوژيكي آغاز مي شود. اين تغييرات در دختران از 9 تا 12 سالگي و در پسران از 11 تا 13 سالگي بروز مي كند. اين تغييرات بيولوژيكي با افزايش وزن وقد به طور ناگهاني بروز مي كند. رشد سريع بدني در اين دوره تحت تاثير هورمونهاي غدد درون ريز، مخصوصا غده هيپوفيز قرار دارد. رشد بدني 3 تا 4 سال طول مي كشد و اوج آن در دختران 12 سالگي و در پسران 14 سالگي است. در طي اين دوره 15 تا 20 سانتي متر بر قد و 20 تا 25 كيلوگرم بر وزن يك نوجوان افزوده مي شود (احمدي.1374.ص 18)
تمام نوجوانان جهان تجربه اي كم و بيش مشترك دارند و آن عبارت است از تغييراتي كه همزمان به رشد سريع قد و وزن (همانطور كه يادآور شديم)، قيافه ظاهري و نهايتاً بلوغ جنسي آنها منجر مي شود و در ادامه بحث ابتدا تعريفي از بلوغ ارائه مي دهيم، بلوغ مرحله اي از زندگي است كه طي آن فرد به تكامل جنسي مي رسد و درنتيجه از قابليت توليد مثل برخوردار مي شود. (احدي و جمهري. 1378. ص 84).
نوجوان و خانواده:
ماهيت روابط خانوادگي در دوران نوجواني كيفيت خاصي پيدا مي كند. در دنياي معاصر، وقتي از نوجوان و خانواده وي صحبت مي شود تصوير بخصوصي در ذهن اكثر مردم تداعي مي شود. عده اي معتقدند كه بخش عمده اي از تعارض ميان والدين و نوجوان ناشي از مفهوم شكاف نسل1 است. شكاف نسل يعني اختلاف عميق ميان ارزش ها و نگرش هاي دو نسل مختلف. بديهي است كه نوجوان و والدين ميانسال، ارزش هاي مشابهي ندارند، تفاوت ميان دو نظام ارزشي تا حدود زيادي به سن آنها مربوط مي شود. طبيعي است كه يك نوجوان بيشتر به آينده خود فكر مي كند، در حالي كه والدين ميانسال درگير حل و فصل مشكلات جاري و ملموستر زندگي هستند. نوجوانان آينده اي آرماني را تجسم مي كنند، در حالي كه والدين با مشكلات واقعي زندگي دست به گريبان هستند. شكاف نسل گاهي ممكن است ذهنيت هر دو نسل را تحت تاثير قرار دهد، مثلا به علت تحولات چشمگير فرهنگي، اجتماعي و صنعتي نوجوانان امروزي آزادي خواهترند و براي حقوق فردي و اجتماعي، از جمله نقش زن اقليت‌هاي نژادي ارزش بيشتري قائلند. قابل ذكر است كه از بسياري جهات نوجوان ها و والدين شان شبيه به هم مي انديشند. برخي از تحقيقات نشان داده است كه بسياري از نوجوانان در مورد رشته تحصيلي و انتخاب در حالي كه در مورد طرز پوشش، نوع سرگرمي هاي اجتماعي، زبان محاوره اي و انتخاب سبك موسيقي عمدتاً از همسالان تبعيت مي كنند. با وجودي كه گهگاه در مورد همين مسايل سليقه‌اي و به ظاهر پيش پا افتاده اختلاف ميان آنها بالا مي گيرد، ولي در مورد مسائل عمده تر زندگي ميان آنها شباهت فكري و ارزشي بيشتري وجود دارد (سليگمن، كارول. ك و همكاران. 1991. ص 450).
گاهي گفته مي شود كه اكثر نوجوانان مايل نيستند كه وقت خود را در كنار والدين سپري كنند و تمايل شديدي به معاشرت با همسالان خود دارند. به همين دليل آنها به تدريج از والدين خود فاصله مي گيرند و براي آنها ارزش و احترام لازم قائل نيستند. يافته هاي اخير نشان مي دهد كه اين نوع طرز تلقي تا حدودي غير منصفانه و حتي غير منطقي است، چرا كه برخلاف باور بعضي از مردم، بسياري از نوجوانان به والدين خود دلبستگي عميقي دارند. (همان منبع، ص 449).
برخي از روانشناسان معتقدند كه خودمختاري نوجوان دو جنبه دارد: خودمختاري هيجاني2 و خودمختاري رفتاري3. براي رسيدن به خودختاري هيجاني، نوجوان بايد به تدريج به عواطف خود متكي و از ميزان نياز او به تاييد و حمايت والدين و بزرگسالان كاسته شود. خود مختاري رفتاري مستلزم اين است كه نوجوان امور زندگي خود را شخصاً به عهده و درباره مسائل جاري زندگي تصميم‌گيري كند. بديهي است كه وقتي نياز به خودمختاري در هم دو جنبه بيشتر شود، تعارض ميان نوجوان و والدين افزايش مي يابد. مثلا، استاين برگ در يك تحقيق نتيجه گرفت كه پسران نوجواني كه در روابط خانوادگي ابراز وجود بيشتري مي كنند، با والدين خود نيز بحث و جدل بيشتري دارند. (همان منبع. ص 450).
طبقه بندي مشكلات نوجوانان:
دوره نوجواني يكي از بحراني ترين دوران زندگي فرد است. يعني گذشتن از مرز كودكي و وارد شدن به مرحله جديدي است. ورود به نوجواني فرد را با مشكلات فراواني دست به گريبان مي سازد. بررسي اين مشكلات مستلزم بررسي همه جانبه نسلي است كه در حال دگرگوني عميق شخصيتي است و براي سازگاري از هيچ تلاش دريغ نمي كند. مي توان مشكلات نوجوانان را به 5 دسته زير تقسيم كرد: 1) اختلال در تصوير بدني 2) بحران خودشناسي 3) مشكل اجتماعي شدن 4) مسائل جنسي 5) بيماري هاي رواني (اشكوري. 1375. ص 3).
با انجام چند تحقيق در زمينه مشكلات نوجوانان ايراني، مسائل آنها به صورت زير طبقه بندي شده است:
1) دشواري هاي مالي 2) دشواري هاي تحصيلي 3) دشواري هاي ناشي از تعارضات گذشته و حال 4) دشواري‌هاي ناشي از مناسبات خانوادگي 5) دشواري هاي ناشي از تمايلات جنسي 6) اعتياد نوجوانان 7) دشواري ايام فراغت 8) اضطراب ها و نگراني ها (پژوهش هايي درباره نسل جوان، انجمن اوليا و مربيان. شماره 5. ص 25)
با جمع بندي مشكلاتي كه در دوره نوجواني مطرح است مي توان مشكلات آنها را به صورت زير تقسيم و طبقه بندي كرد:
1) بحران بلوغ و مسائل ناشي از تحولات آن 2) بحران هويت و سردرگمي نوجوانان 3) مشكل مناسبات و روابط نوجوانان با والدين وهمسالان 4) تحول ارزش ها در نوجوانان 5) مشكلات تحصيلي 6) مشكلات مالي و شغلي 7) مشكلات اوقات فراغت 8) مشكلات جنسي 9) بزهكاري ها 10) اعتياد 11) مشكلات ناشي از معلوليت و نقايص بدني 12) مشكلات ناشي از بيماري هاي رواني. (احمدي. 1374. ص 5)
بزهكاري:
مسئله بزهكاري و انحراف نوجوانان از ديرباز در جوامع بشري مورد توجه انديشمندان بوده است. همزمان با گسترش انقلاب صنعتي و گسترش دامنه نيازمندي ها، محروميتهاي ناشي از عدم امكان برآورده شدن خواسته ها و نيازهاي زندگي موجب گسترش شديد و دامنه دار فساد، عصيان، بزهكاري، سرگرداني، دزدي و انحراف جنسي و غيره در نوجوانان شده است. انديشمندان و دانشمندان علوم اجتماعي، روان شناسي، روانپزشكي، آموزش و پرورش و جرم شناسي، در راستاي شناسايي علل و يافتن راه حلي جهت پيشگيري از انحرافات نوجوانان به پژوهش پرداخته اند. انديشمنداني كه آگاهي چنداني از شخصيت اجتماعي انسان نداشتند علل كمبودهاي افراد را به تفاوت هاي بدني و جغرافيايي نسبت مي دادند و بر اين باور بودند كه يا عناصر شخصيت هر كس در سرشت، ساختمان بدني و بخصوص در اعصاب يا غده هاي وي نهفته است و يا به تاييد عوامل طبيعي و جغرافيايي اعتقاد داشتند. اما اين انديشمندان به نقش رفتار گروهي و به خصوص يادگيري، در تسهيل حيات انساني توجه نداشتند. (احدي و محسني، 1322. ص 167).
در اكثر كشورهاي جهان كلمه بزهكار به فرد 13 الي 18 ساله اي اطلاق مي شود كه مرتكب عمل خلاف قانون شده باشد. از آنجا كه واژه بزهكاري يك اصلاح حقوقي و قانوني است تا يك مفهوم روانشاختي، عملي كه در يك زمان، مكان و فرهنگ خاص بزه تلقي مي شود، ممكن است مكان يا فرهنگ مجاز يا مشروع باشد. ارتكاب به برخي از اعمال نظير دزدي، قتل، مصرف مواد و تجاوز به عنف و حمله هاي تعرض آميز براي همه گروه‌هاي سني جرم يا جنايت محسوب مي شود؛ اما مبادرت به برخي اعمال نظير گريز از مدرسه، فرار از منزل و يا حتي مصرف سيگار در مورد بزرگسالان بلامانع است، در حالي كه همين اعمال در نوجوانان بزه محسوب مي شود. اين گونه رفتارها را مي توان بزه هاي ويژه يا موقعيتي4 ناميد. طبق آمارهاي موجود در بسياري از كشورهاي جهان درصد بزهكاري با تغييرات سني افزايش يا كاهش نشان مي دهد. (احدي و جمهري، 1378. ص 183).
در سال هاي اخير درصد موارد بزهكاري دختران و پسران به يكديگر نزديك تر شده است، اگرچه هنوز پسران درصد عمده اي از بزهكاران را تشكيل مي دهند (همان منبع. ص 184).
همانطور كه در بالا گفتيم بزهكاري در نوجوانان رواج زيادي دارد. زماني كه نوجوان سعي در باز كردن گره هاي كودكي مي كند، اغلب احساس شكست و ناكامي را تجربه مي كند زيرا از نظر منطقي و اصولي قادر به انجام آن نخواهد بود، در نتيجه از نظر عاطفي و احساسي، احتمالاً نگرش هاي منفي نسبت به والدين در وي ايجاد مي شود و كلا احساس تنهايي و بيگانگي مي كند كه پيامد آن پناه بردن به رفتارهاي ناهنجار، فرار از منزل و يا پذيرفتن الگوهاي بزهكارانه است. به بيان ديگر نوجوان به تدريج نسبت به خانواده احساس بيگانگي مي كند و كمتر تحت تاثير آموزش و راهنمايي خانواده قرار مي گيرد. و براي خود در جستجوي يك خرده فرهنگ و پيوستن به آن بر مي آيد. (نوابي نژاد. 1365. ص 14).
به طور كلي اگر بخواهيم بزه، بزهكار و بزهكاري را تعريف كنيم، به نظر مي رسد تعاريف زير جامع تر و مورد قبول تر هستند. در جرم شناسي پديده هاي بزه و بزهكار و بزهكاري را به عنوان سه ركن اصلي در نظر مي گيرند بزه نخستين پديده اي است كه با تجمع افراد به دور يكديگر تظاهر مي كند زيرا گرد آمدن افراد، برخوردهاي گوناگوني را به وجود مي آورد كه غالباً به نفع افراد در جامعه نيست. به ناچار واكنش جامعه در برابر سرپيچي آنان از مقررات “مجازات” است. بنابراين هر عملي كه درجامعه قوانين را نقض كند و مجازات در پي داشته باشد، “بزه” ناميده مي شود. (ستوده. 1319. ص 70).
بررسي هاي جرم شناسي نشان مي دهد كه هر معلولي، علتي دارد و هيچ چيز به خودي خود به وجود نمي آيد. بنابراين هم جرمي هم داراي علل سازنده اي است كه بر روي فرد اثر مي گذارد و او را به سوي ناسازگاري و نابهنجاري سوق مي دهد. پيامد اين سوق دادنها، ارتكاب جرم و خطا است و خاطي را به يك تعبير “بزهكار” مي نامند. (همان منبع. ص 71).
بزهكاري، مجموعه اي ازجرايمي است كه در يك زمان و مكان معيني به وقوع مي پيونددد. به همين سبب، زماني كه اين پديده مورد بررسي قرار مي‌گيرد، در حقيقت كليه پديده هاي اقتصادي، فرهنگي، بهداشتي و سياسي و مذهبي، خانوادگي و … را در جامعه شامل مي شود. ژامبو مرلن5 مي نويسد: بزهكاري پديده اي است كه بدون توجه به بزهكار مي توان آن را مورد بررسي قرارداد و تراكم جرم اهميت گونه هاي مختلف جرايم، تغييرات اجتماعي جرايم از نظر مكان، زمان، نژاد، مذهب و … دقيقاً تحقيق كرد. در ايران بزهكاري به كليه جرايمي گفته مي شود كه در صورت ارتكاب، به موجب قوانين قصاص، ديات، حدود و تعزيرات داراي مجازات هستند. در نظام جزايي گذشته ايران، بزهكاري شامل مجموع جنايات و خلافهاي ارتكابي بوده است. (همان منبع. ص 72).
اختلالات شخصيت:6
چگونه مي توان كساني را كه همواره نسبت به ديگران به ديده سوءظن مي نگرند و يا به تمام محرك هاي محيطي بي اراده و بدون مقاومت پاسخ مي‌دهند، يا بي دليل به همه كس حتي به افراد نزديك و صميمي خوددروغ مي‌‌گويند و يا در كمال بي نيازي حقه بازي و كلاهبرداري مي كنند، را توصيف كرد. اين افراد درك صحيحي از واقعيت داشته، دچار ترسهاي بي دليل و اضطراب دائمي نيستند و از دردهاي خيالي و يا حتي واقعي كه علت آنها رواني- فيزيولوژيايي است رنج مي نمي برند. با اين وجود آنها از نظر ديگران ممكن است عجيب، غير معمول و مغاير با اصول اخلاقي باشند. (آزاد. 1378. ص 277).
افرادي كه بيهوده تقلب مي كنند و بي دليل دروغ مي گويند براي تشخيص وضعيت دشواري فراهم مي آورند. افرادي كه هميشه نسبت به مقاصد ديگران شك دارند، همين طور هستند و كسانيكه همواره به هرگونه عمل تحريك آميز، صرف نظر از منبع يا شدت آن به صورت انفعالي پاسخ مي دهند همين گونه هستند. اين گونه افراد را به سختي مي توان روان پريش دانست زيرا آنها تسلط خوبي بر واقعيت دارند. اين افراد لزوماً تحت سلطه ترس هاي ناموجه، مشكلات جنسي، اعتيادها و موارد مشابه نيز قرار ندارند. با اين حال رفتارهاي آنها براي مشاهده گران غير عادي، منحرف و يا نابهنجار به نظر مي رسد. به نظر مي رسد كه رفتارهاي آنها ناشي از اختلالات شخصيت است به طوري كه توانايي عملكرد آنها را در بسياري از زمينه ها مختلف مي كند (ديويد آل و همكاران، 1909، ص 328).
افرادي كه براي مقابله با فشارهاي رواني زندگي و روزمره، از انواع معين رفتارها و افكار ناسازگارانه ويا نامناسب استفاده مي كنند، از اختلالات شخصيتي رنج مي برند. هرچند كه چنين افكار و رفتارهايي گاهي براي هر كس اتفاق مي افتد، آنها در افراد مبتلا به اختلالات شخصيت به الگوهاي منظم و دائمي تبديل مي شوند. اين افكار آنقدر شديد هستند كه مانع عملكرد موثر شخص مي شوند. با اين همه افراد مبتلا به اختلالات شخصيت تصور مي كنند كه مشكلي ندارند. اختلال ممكن است موجب عدم رضايت يا غمگيني نشود اما براي افرادي كه با آنها زندگي يا كار مي كنند مشكلاتي به همراه مي آورد. اين افراد در خطر ابتلا به ساير اختلالات روانپزشكي هستند. (كارن جي و همكاران. 1997. ص 78).
با توجه به مقدمه بالا، براي شروع بحث بعدي، ابتدا شخصيت را تعريف كرده و مفهوم اختلال شخصيت را بررسي مي كنيم و به دنبال آن طبقات و انواع اختلالات شخصيت را تك تك مورد بررسي قرار دهيم. شخصيت7 عبارت است از سبكهاي ويژه اي كه هر فرد در فكر كردن و رفتار كردن دارد. به عبارت ديگر نحوه خاص فكر كردن و رفتار كردن هر فرد منعكس كننده شخصيت وي است. (آزاد. 1378. ص 278).
مقصود از اختلالات شخصيت، الگوهايي از رفتار غير انطباقي است. هنگامي كه ويژگي هاي شخصيت چنان انعطاف ناپذير و غير انطباقي شوند كه كاركرد خود را به ميزان چشمگيري مختل كنند، در اين صورت به اختلالهاي شخصيت تبديل مي شوند. اختلالات شخصيت در واقع شيوه هاي نارسا و نامناسبي براي حل مسأله و كنار آمدن با فشار رواني هستند. كه اغلب در اوايل نوجواني بروز مي كنند و در سراسر بزرگسالي ادامه مي يابند. (اتكينسون و همكاران. 1904. ص 234).
اختلالات شخصيت در صورتي پيش مي آيند كه ادراكات، افكار و نحوه ارتباط فرد ناسازگارانه و انعطاف ناپذير باشد و باعث اشكال عمد اي در روابط اجتماعي و عملكرد حرفه اي و يا باعث تنش ذهني و دروني گردد. اختلالات شخصيت در دوران بلوغ كاملا مشهود است. اين اختلالات ميان نوروزها و سايكوزها قرار دارند. (احمدي، 1374، ص 223).
اختلالات شخصيت همراه اينك عملكردهاي شخصي و اجتماعي فرد را مختل مي سازد، براي اطرافيان وي نيز منبع استرس منفي است. (ستوده، 1319، ص 118).
برخلاف مبتلايان به اختلالات عاطفي يا اضطرابي افراد مبتلا به اختلالات شخصيت معمولا ناراحتي يا اضطرابي احساس نمي كنند. انگيزشي براي تغيير رفتار خود نشان نمي دهند و برخلاف افراد اسكينزوفرنيايي تماس خود را با واقعيت از دست نمي دهند و نابساماني چشمگيري در رفتارشان مشاهده نمي شود. (اتكينسون و همكاران، 1904، ص 234).
عوامل سرشتي، خانوادگي و محيطي: عوامل سرشتي8 كه در دوران كودكي شناخته شده اند ممكن است با بروز اختلال شخصيت در بزرگسالي رابطه داشته باشد. مثلا كودكاني كه از نظر سرشتي ترسو هستند ممكن است مبتلا به اختلال شخصيت دوري گزين گردند. سابقه اختلال سلسله اعصاب مركزي در دوران كودكي و نشانه هاي خفيف عصبي در شخصيت هاي ضد اجتماعي و مرزي بيشتر است. كودكان مبتلا به اختلال عملي جزئي مغز (MBD) ممكن است بعدها آسيب پذيري بيشتري در مقابل اختلالت شخصيت بخصوص نوع ضد اجتماعي داشته باشند. برخي از اختلالات شخصيتي ممكن است از ضعف انطباق والدين ناشي شود. يعني ضعف هماهنگي ميان مزاج و روش هاي تربيت كودك. مثلا كودكي مضطرب كه به وسيله مادري همان اندازه مضطرب بزرگ مي شود. بيشتر نسبت به احتمال شخصيتي آسيب پذير تر است تا زماني كه چنين كودكي توسط مادري آرام تربيت شود.
عوامل فرهنگي نيز ممكن است نقشي در اختلالات شخصيتي داشته باشند، همانطور كه عوامل محيطي در آن نقش دارند. مثلا فرهنگهايي كه پرخاشگري را تشويق مي كنند ممكن است ناخواسته اختلالات شخصيت پارانوئيد و ضد اجتماعي را تقويت كرده و در آن سهيم باشند. يك بچه كوچك فعال اگر در آپارتمان كوچكي نگاه داشته شود ممكن است بيش فعال به نظر برسد اما در يك خانه بزرگ كه با باغچه‌اي بزرگ هم دارد ممكن است طبيعي به نظر برسد. (همان منبع، ص 485).
-اختلال شخصيت دوري گزين (اجتنابي):
افراد مبتلا به اختلال شخصيت دوري گزين نسبت به ترك شدن بي نهايت حساس هستند و به همين دليل ممكن است به زندگي بدون روابط روي آورند با اين وجود اين افراد خجالتي اند و غير اجتماعي. در ICD-10 اين بيماران به نام اختلال شخصيت مضطرب طبقه بندي شده اند. (هيگارد. 1927. ص 498).
هسته اصلي اين اختلال دوري گزيدن از مردم، تجربه هاي جديد و حتي تجربه هاي قبلي است. اين اختلال غالباً تركيبي است از يك ابراز ترس احمقانه با يك ميل شديد براي مورد پذيرش و محبت واقع خشدن. افراد مبتلا به اين اختلال تمايل شديدي براي روابط اجتماعي يا فعاليت هاي جديد دارند اما ممكن است به دليل ترس از عدم قبول و مورد پذيرش واقع شدن بي ميلي خاصي براي روابط اجتماعي نشان دهند. مگر آنكه تضميني قوي براي پذيرفته شدن بدون انتقاد به دست بياورند. آنها بسيار خجالتي و كمرو به نظر مي رسند. آنها ممكن است موارد ساده و بي ضرر را به عنوان تمسخر و استهزاء نسبت به خود تعبير كنند. (آزاد. 1378. ص 308).
ملاك هاي تشخيص اين اختلال عبارتند از:
– علائم مستمر اضطراب.
– احساس ناكارائي اجتماعي، فقدان جذابيت، حقارت.
– اشتغال ذهني با طرد شدن از اجتماع.
– ميل به اجتناب از روابط مگر پذيرفته شدن قطعي باشد.
– محدودسازي، سبك زندگي به دلايل فوق.
اين اختلال شخصيت عمدتاً شبيه خجالتي بودن در ابعاد فوق العاده است. تشخيص هاي افتراقي عبارتند از: فوبي اجتماعي، اختلال اضطراب منتشر، افسردگي. (رايت و همكاران، 1981. ص 175.)
همه‌گير شناسي:
شيوع اختلال شخصيت دوري گزين 1 تا 10 درصد است و طبق تعاريف فوق شايع است در مورد الگوي پخش جنسي يا خانوادگي اين اختلال اطلاعاتي در دست نيست. نوزاداني كه جزو مزاج ترسو طبقه بندي مي شوند احتمالا بيشتر مستعد اين اختلال هستند. (كاپلان. 1927. ص 499).
درمان: درمان رواني افراد مبتلا به اختلال شخصيت دوري گزيني بستگي به برقراري اتحاد با درمانگر دارد. با پيدايش اعتماد، درمانگر برخورد پذيراتري را نسبت به ترس هاي بيمار، بخصوص ترس از ترك شدن نشان مي دهد. نهايتاً درمانگر بيمار را تشويق مي كند به بازگشتن ميان مردم و روبه شدن با آنچه وي را تحقير و طرد مي كند. اما درمانگر بايد در تجويز تكاليف مهارت هاي اجتماعي احتياط كند، چون شكست بيمار موجب تشديد عدم احترام به نفس وي خواهد شد. گروه درماني ممكن است سبب شود تا بيمار حساسيت خود را نسبت به طرد شدن بر روي خود و ديگران مشاهده نمايد. (همان منبع، ص 500).
– اختلال شخصيت وابسته:
افراد مبتلا به اختلال شخصيت وابسته به طور مشخص براي احتياجات خود بر ديگران متكي هستند. از ديگران توقع دارند كه مسئوليت مسائل مهم زندگي آنها را بر عهده بگيرند، فاقد اعتماد به نفس اند ودر تنهايي احساس ناراحتي شديدي مي كنند. (كاپلان، 1927،ص 500).
ويژگي اصلي اين شخصيت وابسته، درگيري با مسئله پذيرفته شدن از سوي ديگران است. براي رسيدن به اين مقصود به ديگران اجازه مي دهند تا تصميمات عمده را برايشان اتخاذ كنند. افراد مبتلا به اين اختلال غالباً تسليم خواسته ها، باورها و تصميم گيري هاي همسر، والدين و يا دوستان مي شوند. آنها تمايلات و خواسته هاي ديگران را بر خواستها و تمايلات خود ترجيح مي دهند و به دليل وابستگي شديد به ديگران مي ترسند كه اگر خواستهاي خود را بازگو كنند روابطشان را به مخاطره بيافتد. (آزاد، 1378، ص 309).
اين افراد معمولا به خاطر ترس از رها شدن بهره كشي جسمي و يا رواني زيادي را تحمل مي كنند و به همين خاطر زماني كه براي مدت كوتاهي تنها مي شوند احساس درماندگي شديدي مي كنند. آنها به قيمت گزافي جوياي مصاحبت هستند و اغلب خود را احمق و درمانده مي دانند. اين اختلال مي‌تواند ناشي از رفتار والدين باشد كه بيش از اندازه حمايتي و خودكامه است. زنان بارداري كه از اين اختلال رنج مي برند چنانچه در لحظه زايمان همسر آنها حضور نداشته باشد، بسيار مضطرب مي شوند. در حالي كه زنان باردار سالم از عدم حضور همسرشان در هنگام زايمان متاثر نمي شوند. اين اختلال به عملكرد شغلي فرد نيز آسيب مي رساند و روابط اجتماعي آنها مي تواند به افراد محدودي كه به آنها وابسته است، محدود شود. (ديويد آل و همكاران، 1909، ص 357).
شيوع اختلال شخصيت وابسته در زنان بيشتر از مردان رواج دارد. و از آنجا كه اين اختلال تصوير بسيار قالبي زنان است، در محافل فمينيستي بحث هاي زيادي را ايجاد مي كند. از ديدگاه فمينيستي، هنجار فرهنگي براي زنان، به صورت مرضي عنوان شده است. (كارن جي و همكاران. 1997. ص 81).
ملاك هاي تشخيصي براي اين اختلال موارد زير هستند:
– تشويق ديگران به تصميم گيري در امورات زندگي شخص.
– همكاري مفرط با خواست ديگران.
– عدم توقع از ديگران.
– ترس از ناتواني براي مقابله با تنهايي.
– ترس از ترك شدن.
– نياز به اطمينان بخشي.
– احساس بي كفايتي و درماندگي. (رايت و همكاران. 1981. ص 172).
همه‌گير شناسي: اين اختلال در زنها شايعتر است. در يك مطالعه 5/2 درصد كل از اختلالات شخصيت مربوط به اين اختلالند. شيوع آن در بچه هاي كوچكتر خانواده بالاتر است. افرادي كه در كودكي دچار بيماري جسمي مزمن بوده اند، احتمالاً آسيب پذيري بيشتري براي اين اختلال دارند. (كاپلان، 1927، ص 500).
درمان: درمان اختلال شخصيت وابسته ممكن است موفقيت زيادي به بار آورد. درمانهاي بينش گرا بيمار را قادر مي سازد كه ريشه هاي رفتار خود را بهتر درك كند. با حمايت درمانگر چنين بيماراني مي توانند استقلال قاطعيت و اعتماد به نفس بيشتري پيدا كنند. رفتار درماني، آموزش قاطعيت و اظهار وجود خانواده درماني، و گروه درماني در بسياري از موارد با موفقيت همراه بوده است. (كاپلان، 1927،ص 502).
– اختلال شخصيت وسواسي- جبري:
اين اختلال كمتر از اختلال هاي ديگري كه قبلا شرح داديم مسئله ساز است. ممكن است براي دانش آموزان، نظافتچيان، معماران و افرادي كه حرفه هاي مشابه دارند سودمند باشد. احتمال دارد افراد واجد اين شرايط مشاغلي را انتخاب كنند كه وسواس قابل ملاحظه اي را ايجاب مي كند (رايت و همكاران، 1981،ص 174).
اين اختلال با خصوصيات محدود هيجاني، نظم و ترتيب، پشتكار، سرسختي و ترديد مشخص است. خصوصيات اصلي اين اختلال الگوي نافذ كمال طبعي و انعطاف ناپذيري است.‌‌ (كاپلان. 1927. ص 502).
اختلال شخصيت وسواسي- جبري از طريق يك كوشش فراگير و گسترده براي كمال طلبي در مقايسه با ديگران مشخص مي شود. آنها در انجام دادن كاري هر قدر هم كه نتيجه آن عالي باشد راضي نيستند، اغلب كارهاي مهم را ناتمام رها كرده و زمان كوتاهي براي كارهايي كه مستلزم زمان زياد است، صرف مي كنند، در كارها و برنامه ها درگير جزئيات مي شوند. از نظر ديگران افرادي رسمي، سخت گير، جدي، وظيفه شناس و مبادي آداب هستند. (آزاد، 1378، ص 310).
در مجموع افراد مبتلا به اين اختلال، نسبت به زمان و پول خساست نشان مي دهند، به اين كار معتادند و بيشتر از ديگران به توليد و ثروت اهميت مي دهند. سرد و بي تفاوت به نظر مي رسند. به شدت اخلاقي هستند، و بدون دلايل اخلاقي يا مذهبي آشكارا درباره ديگران داوري مي كنند. (كارن جي، همكاران، 1997، ص 82).
ملاك هاي تشخيصي اين اختلال مشتملند بر:
– اشتغال ذهني با نظم، برنامه، فهرستها و جزئيات و اصول.
– كمال طلبي و درستكاري
– انعطاف ناپذيري و سرسختي.
– افكار مزاحم يا تكانه ها، به گونه اي كه در اختلال شخصيت وسواسي، جبري توصيف شده است. (رايت و همكاران، 1981، ص 174).
همه‌گير شناسي: شيوع اختلال شخصيت وسواسي- جبري مشخص نيست و در مردها شايعتر از زنها است و اكثراً در بزرگترين فرزند خانواده مشاهده مي گردد. شيوع آن در بستگان درجه يك بيمار مبتلا بيشتر از جمعيت كلي است. (كاپلان. 1927. ص 502).
درمان: برخلاف ساير اختلالات شخيت در اختلال شخصيت وسواسي- جبري شخص مي داند كه بيمار است و دنبال چاره بر مي آيد. شخصيت وسواسي- جبري تحصيل كرده و اجتماعي ارزش زيادي براي تداعي آزاد و درمان بدون هدايت قائل است معهذا درمان اين بيماران طولاني بوده و احتمال انتقال متقابل زياد است. گروه درماني و رفتاردرماني به ندرت فوائد خاصي دارند. (همان منبع. ص 502).
-اختلال شخصيت انفعالي- پرخاشگر:9
اختلال شخصيت انفعالي- پرخاشگر با مشخصه اصلي، مقاومت خاص در برابر اجراي الزامات شغلي و اجتماعي مشخص مي شود. اين مقاومت مستقيماً ابراز نمي گردد، بلكه فرد مبتلا ترجيح مي دهد كه آن را به صورت انفعالي مانند به تعويق انداختن، وقت تلف كردن، سرسختي و لجاجت به خرج دادن و … به كار بندد. (ازاد. 1378. ص 310).
اين افراد، با ايراد گرفتن به تدريج، تكاليف خود را بي اهميت مي كنند. سرانجام ديگران از عدم كارايي آنها عصباني و ناراحت مي شوند. اين عدم كارايي ناشي از اختلال شخصيت وسواس فكري- عملي از اين جهت تفاوت دارد كه ناشي از تمايل دروني پرخاشگرانه براي كنترل يا تنبيه ديگران است. افراد مبتلا به اختلال شخصيت انفعالي- پرخاشگر با افراد مقتدر مشكل دارند و آنها را مسئول شكست هاي خود مي دانند. (كارن جي و همكاران، 1997، ص 83).
خلاصه پژوهش:
موضوع اين پژوهش بررسي اختلال شخصيت ضد اجتماعي ميان نوجوانان والد دار و بدون والد است. همانطور كه مي دانيم نوجواني يكي از مراحل حساس دوران زندگي هر فرد محسوب مي شود كه مهمترين و اثرگذارترين جريانات در اين دوره حساس اتفاق مي افتد كه ممكن است زندگي يك فرد را تحت شعاع قرار دهد. در اين پژوهش ابتدا به بررسي دوره حساس نوجواني پرداخته شده است و رابطه ميان نوجوان و خانواده بررسي شده و مشكلات دوره نوجواني نيز



قیمت: تومان


دیدگاهتان را بنویسید