فصل چهارم
تربيت اخلاقي ناظر بر اخلاق گفتماني
درعصر جهاني شدن
مقدمه:
ارائه الگوي واحدي براي تربيت اخلاقي در عصر جهاني شدن نه مطلوب است و نه ممكن. ملتها و فرهنگهاي متفاوت در سرتاسر دنيا با توجه به نظام عقيدتي و سياسي خود، نوع خاصي از تربيت اخلاقي را بر مي گزينند. اما آنچه مسلم است در عصر جهاني شدن و با افزايش تعامل ميان مردم دنيا، تربيت اخلاقي اهميتي مضاعف يافته است تا جايي كه بعضي از كارشناسان امور تربيتي قرن اخير را قرن تربيت اخلاقي ناميده اند (حاجي ده آبادي،1379: 20).
در اين عصر اخلاق بين فردي يا بين الاذهاني مظرح شده توسط هابرماس پتانسيل هاي مناسبي در همدلي و رفع مشكلات مردم جهان دارد. ايجاد اخلاقي فردي و تك نفره به شيوه كانت به تنهايي جوابگوي نيازهاي عصرها حاضر نيست و بايد به اصول مشترك جهاني نظر داشت. هابرماس معتقد است اين نوع از اصول بايد جهاني باشند چرا كه مشكلات عصر حاضر نيز جهاني اند و بدون اصول جهاني نمي توان به مقابله با آنها پرداخت.
خلاء اخلاقي موجود در عصر جهاني شدن ناشي از حاكميت كنش ابزاري و قواعد بازار بر رفتار انساني است. در اين شرايط هابرماس احياي كنش ارتباطي و آگاهي اخلاقي در سطحي وسيع تر از مرزهاي ملي را ممكن مي داند. هدف تربيت اخلاقي از نظر او رهايي انسان و تشكيل جامعه آزاد و عقلاني است. رهايي انسان هم از پيش فرضها و باورهاي غلط خود، و هم از محيط رقابتي سرمايه داري مد نظر اوست.
“اگر شهروندان جهان بخواهند در سطح كره به سازمان دهي خود بپردازند… براي همبستگي هنجاري خود مبناي ديگري جز خود فهمي حقوقي – اخلاقي ندارند” (هابرماس،ترجمه پولادي،1380: 158).
با رواج شبكه هاي ارتباطي، زيست جهان هر چه بيشتر به زير سلطه نظام فرو رفته است و با نفوذ بازار بر زندگي مردم، آزادهاي مردم كاهش يافته است. راه نجات همچنان در بكارگيري عقلانيت تفاهمي است. مردم با استفاده از كنش ارتباطي، توان نجات خود و جامعه را دارند. در اين امر نقش تربيت اخلاقي بسيار مهم است. هابرماس ضمن درك مشكلات اخلاقي انسانهاي عصر حاضر، نقش تعليم و تربيت را در اين مشكلات مورد تأكيد قرار داده است:
“فلسفه اخلاق نقش روشنگرانه در برابر آشفتگي هاي ايجاد شده در ذهن متعلم دارد. يعني آنجا كه شك باوري و اثبات گرايي، خودشان را به عنوان ايدئولوژي هاي حرفه اي در ذهن افراد مطرح كرده اند و بوسيله سيستم هاي آموزشي به آگاهي روزمره نفوذ كرده اند” (هابرماس،1990: 98).

1- نياز به تربيت اخلاقي در عصر جهاني شدن:
آموزش و پرورش اخلاقي مي تواند نقش مهمي در آگاه كردن افراد نسبت به خودشان و جهان پيرامونشان داشته باشد. استفاده از ابزارهاي جديد سبب بروز تغييراتي در هويت انسانها مي‌شود. آنچه مهم است آگاه بودن افراد از اين تغييرات است كه وظيفه تربيت است. در عصر جهاني شدن با توجه به تهديدهايي كه براي خود تأملي انسانها ايجاد شده است، تربيت اخلاقي بايد در اخذ نگرش شرطي و رسيدن به مرحله گفتماني، دانش آموزان را هدايت نمايد. “شايد براي اينكه نگاه هنجاري به چيزها را به كلي فراموش نكنيم نياز به زبان تازه اي داريم تا دقيقاً با الزامات كاركردي مطابق نشويم” (هابرماس،ترجمه پولادي،1380: 229).
هابرماس در آثار اخير خود به اموري كه در عصر جديد ظاهر شده اند پرداخته است. مهاجرت، تغيير مشاغل، افول دولت – ملت ها و … همگي حاوي گسستي ريشه اي با گذشته هستند و بر زيست جهان و اخلاق مؤثرند. با اين حال استدلالهاي اخلاقي هابرماس براي اين مسائل همچون استدلالهاي قبلي او هستند. چرا كه با نابودي مرز جغرافيايي، حوزه ي جهاني اخلاق گفتماني او تغييري نخواهد كرد. “هابرماس در آثار اخير خود همچنان بر كاركرد اخلاق گفتماني، قواعد جهانشمول و عام به عنوان مباني كردار دموكراتيك تأكيد دارد” (انصاري،1384: 99).
بنابراين در تربيت اخلاقي همچنان بر مشاركت همه افراد تأكيد مي شود. امروزه، حوادث جهاني ايجاب مي كند كه مردم در مورد اداره امور جهاني نيز بينديشند. ايده هاي اخلاقي او همچون خودپيروي بايد گستره جهاني بگيرند. ايده هاي جهاني او به ايده جهاني ميهني1 گيدنز2 نزديك است. او به دنبال “نوعي نظم جهان وطني است كه هم به تفاوتها توجه دارد و هم به برابري اجتماعي” (هابرماس، ترجمه پولادي1380: 16).
با توجه به تأكيد بر تعاملي بودن تربيت اخلاقي و اخذ تلقي ديگران مي توان تربيت اخلاقي او را پرورش توجه به ديگري در جامعه جهاني دانست. او در نظريه اخلاقي اش امكان تكثر زندگي‌هاي خوب را ناديده نگرفته است اما مسأله اين است كه از ديد هابرماس “آدمي مي تواند شكلهايي از زندگي با يكديگر را بيابد كه در آن خود پيروي و همبستگي مي توانند در يك ارتباط غير اجباري با هم تركيب شوند” (پاپكوئيتز،1999: 62).
شرايط آرماني گفتگو كه چهار پيش فرض بنيادي استدلال عملي را شكل مي دهند در آثار اخير هابرماس هم مورد تأكيد واقع شده اند (مثلاً در b2003 : 106). بنابراين نظريه اخلاقي هابرماس در شرايط جهاني شدن نيز عناصر سخت هسته خود را حفظ كرده است. ايده خودپيروي در مركز اين سخت هسته قرار دارد. وي همچنان بر ايده برابري و همبستگي متقابل اصرار دارد: نقش رويه گفتماني رسيدن به يك توافق يا فهم مشترك است كه از شهودهاي ما در مورد احترام برابر و همبستگي متقابل بر مي خيزد. هابرماس همچنان به جاي تأكيد بر محتواي هنجاري يا هنجار‌سازي به دنبال ارائه اصل اخلاقي است كه طرفين گفتمان عملي را ملزم مي كند تا اميال ذهني خود را به اميالي عموميت پذير تبديل كنند. (هابرماس،ترجمه معيني1381: 226).
از نظر هابرماس مسائل جديد جهاني بر درستي اخلاق گفتماني صحه مي گذارند. خود‌فهمي اخلاقي تحت تأثير فناوري هاي جديد حوزه هاي دانش مثل دانش ارتباطات و پزشكي و علوم انساني قرار مي‌گيرد. براي مثال از نظر هابرماس انسان مصنوعاً توليد شده از آنجا كه داده هاي ژنتيكي اش توسط شخص ديگري به او تحميل شده است همواره مي تواند بخشي از مسئوليت اعمال خود را به ديگران نسبت دهد. خود فهمي كودكان با نگاه كردن به داده هاي پيش از تولدشان مرتبط است. رهايي اين فرد از كدهاي ژنتيكي اش ممكن نيست پس او نمي تواند به عمل آزاد بپردازد چرا كه عمل آزاد يعني اينكه شرايط تكامل هويت فرد، از دسترس ديگران بيرون باشد. چنين پديده هاي نو ظهوري نياز به توجيه اخلاقي دارند. پس نقش تربيت اخلاقي نه تنها كمرنگ نشده است بلكه بيش از پيش اهميت يافته است. آموزش و پرورش همچنين بايد شرايط يك گفتگوي بينافرهنگي بر محور حقوق بشر را ايجاد كند چرا كه حقوق بشر يك حقيقت از پيش موجود نيست بلكه پديده‌اي است كه بايد ساخته شود. پس “نياز مبرمي به شكل جدي تري از تماسهاي بين شخصي، تفاهم و تعليم و تربيت متقابل داريم” (هابرماس،ترجمه پولادي1380: 20).
هابرماس به شدت با اين امر كه در تربيت اخلاقي افراد را به پذيرش ارزشهاي حاکم عادت دهيم، مخالف است. اين امر مردم را براي زندگي اخلاقي در اين عصر توانا نمي كند بنابراين نگرش پرسش گرا نسبت به گذشته كارسازتر است. تأكيد آموزش بر خاص گرايي ها نيز جامعه را دچار بحران خواهد كرد. “نظامهايي كه مي خواهند فرزندان خود را مطابق با الگوي ويژه فرهنگ خود تربيت كرده و آنها را بر طبق هنجارهاي سنتي يا ايدئولوژيك پرورش دهند، در واقع واگرايي دانش‌آموزان را افزايش داده و خود را در برابر عصيان آنها قرار خواهند داد” (نقيب زاده،1383: 144).
حتي در شرايط ديكتاتوري هم عقايد صرفاً در رقابت با ساير عقايد رشد مي كنند و معتبر مي شوند. نقش معلم در كلاس اخلاق از ديالكتيك و تضاد بين برابري حقوق و نا برابري عملي بوجود مي آيد. وظيفه او تأمين فرصت برابر براي همگان است. وظيفه تعليم و تربيت هم در تهيه نيروي كار و نوآوري هاي فني محدود نمي شود. بلكه همچنان كه ارتباطات جهاني شكل مي‌گيرند و بازار جهاني تقويت مي شود، بايد اصول اخلاقي مشترك جهاني را نيز تقويت كرد. هابرماس اين امر را وظيفه دولتها نمي داند بلكه تنها با افزايش آگاهي مردم و استفاده از جنبشهاي غير حكومتي است كه دست يافتن به يك جامعه جهان وطن ممكن مي شود.
تربيت اخلاقي صحيح در عصر جهاني شدن صرفاٌ در صورتي شكل مي گيرد كه تابعان قانون همچنان خود را واضعان آن بدانند. دانش‌آموزان نيز بايد از آنچه هابرماس “دام سرزميني” مي نامد (ترجمه پولادي،1380: 107)، چيزي فراتر را ببينند يعني تأكيد بر قواعد گفتمان عادلانه به جاي تأكيد بر مليت در اولويت قرار گيرد. ابزار اصلي وحدت مردم جهان بايد تصميم سازي هاي سنجيده آنها باشد.
هابرماس همچنين بر فعاليتهاي گروهي در آموزش اخلاقي تأكيد دارد. اين ضرورت حداقل از دو امر ناشي مي شود اول اينكه افراد در جوامع پيچيده كنوني نمي توانند با تلاشهاي شخصي، مشكلات خود را رفع نمايند. بنابراين بايد به تصميمات گروهي و جمعي بيشتر و بيشتر اتكا كنند. دوم اينكه آنچه در اين آموزش اتفاق مي افتد، پايه عاطفي تربيت اخلاقي را مي سازد. اشتراكات اعضاي گروه، سبب تعلق جمعي آنها مي شود. در گفتگوي اخلاقي افراد وقتي همديگر را با احترام در مي يابند، به هم احساس تعلق مي كنند. اين امر پايه احساسي و عاطفي تربيت اخلاقي را شكل مي دهد.
از نظر هابرماس شرايط جهاني شدن، فرصت مناسبي براي شكوفايي اصل خود مختاري فراهم آورده است. همانطوركه در فصل قبل آمد، فردي شدن از طريق اجتماعي شدن صورت مي‌گيرد. پس رشد عواملي كه به اجتماعي شدن مي انجامد در فرديت يافتن افراد هم مؤثر است. اين امر براي تربيت اخلاقي هم حاوي پتانسيل هاي مناسبي است. گفتگو كنندگان در مرحله آخر تربيت اخلاقي با بازسازي جهان زيست خود، آزادي بيشتري به دست مي آورند و به راستي مي‌توانند هويت خود را شكل دهند. در واقع افراد براي خودسازي بايد از منابع و فرصتهاي پيرامونشان استفاده كنند. در عصر جهاني شدن اين منابع افزايش يافته است و توان مشاركت مردم هم افزايش يافته است. در نتيجه افراد مي توانند هويت خود را انتخاب نموده و به خودفرماني دست يابند و به ناچار بايد مسئوليت اعمال خود را نيز بپذيرند.
افراد با مشاركت در گفتمان، توانايي انتقاد به خود را گسترش مي دهند. از آنجا که خود پيروي به كسي به ارث نمي رسد بلكه تنها با گسترش تعاملات اجتماعي حاصل مي شود بنابراين اگر مردم امكان ارتباط بيشتري بيابند، احتمال خود پيروي آنها نيز بيشتر مي شود. هابرماس اشاره مي كند كه هيچ يك از نظريه هاي روانشناسي رشد، توانايي شناختي را به ذهن فرد نسبت نمي‌دهند بلكه آن را ناشي از رشد توانش ارتباطي مي‌دانند. از طرفي هر چه قدر افراد به خود مختاري بيشتري دست يابند، امكان ارتباط برقرار كردن و پرسش از هنجارها را بيشتر بدست مي‌آورند.
2- گفتمان و تكثرگرايي3 در تربيت اخلاقي:
از جمله مسائل مورد توجه در تربيت اخلاقي، توجه به بحث تكثرگرايي ارزشي در عصر جهاني شدن است. هابرماس در آثار اخير خود سعي دارد نشان دهد كه تصور او از اخلاق گفتماني با تكثر فرهنگها و هويت هاي خاص تطبيق پذير است. از نظر او يك نظريه اخلاقي نمي تواند نسبت به تفاوتهاي فرهنگي نابينا باشد. تأييد ارزشهاي فرهنگي، تمايز بين حوزه عمومي و خصوصي و قادر كردن شهروندان به مشاركت برابرانه، همگي در اين راستا هستند. وي مدعي است كه نسخه اخلاق گفتماني با منازعه مربوط به تأييد حقوق متكثر، از طرف بسياري از گروههايي كه بطور سنتي در دموكراسي ليبرال به حاشيه رانده شده اند تطبيق مي يابد.
او در كتاب “مابين حقايق و هنجارها” (1996)،‌ بين گفتمانهاي اخلاقي4 و گفتمانهاي اخلاقي – سياسي5 تمايز مي‌گذارد. در حاليكه گفتمانهاي اخلاقي يك ديدگاه كلي و جهاني و بيطرفانه را طلب مي كنند و بنابراين به ديدگاهي رها از خود محوري و قوم محوري نياز دارند، گفتمانهاي اخلاقي – سياسي، رسيدن به يک خودفهمي معتبرتوسط يک اجتماع ويژه را مد نظر دارند. بنابراين در حاليكه گفتمان اخلاقي همه انسانها را در بر مي گيرد و براي توجيه كردن “قاعده هايي كه علايق برابر همگان را نشان مي‌دهند” بكار مي رود (هابرماس،1996: 108)، گفتمانهاي اخلاقي – سياسي ميان اعضاي يك اجتماع سياسي خاص اتفاق مي افتد. ضرورت اين گفتمان از آشفتگي هاي نظام اجتماعي فرهنگي ناشي مي شود. بنابراين او بين اصل گفتماني و اصل اخلاقي تفاوت مي گذارد. اصل گفتماني مدعي است كه فقط آن هنجارهايي معتبر هستند كه همه متأثران به عنوان شركت كنندگان در گفتمان عقلاني، بتوانند با آنها موافق باشند. اين اصل در ارتباط با هنجارهاي اخلاقي کلي است، اما هابرماس واقف است كه شكل دهي اراده و يا شكل گيري شكل خاصي از زندگي، هميشه به متون خاص بستگي دارد. بنابراين گفتمان اخلاقي – سياسي، به موازنه اي عقلاني بين ارزشها و موقعيتهاي ويژه نياز دارد. اين تمايز بين گفتمانها، ‌پايه اي براي سه خصوصيت رويكرد جديد هابرماس نسبت به مسأله تكثر فرهنگي است:
الف- ملازمت خودپيروي خصوصي و مدني6:
بر اساس نظرات هابرماس اين امر به روابط پيچيده حوزه عمومي و خصوصي مربوط است. خودپيروي خصوصي، فضايي براي شهروندان ايجاد مي كند تا اهداف خصوصي خود را دنبال كنند و خودپيروي مدني سبب مشاركت سياسي و خودفرماني اجتماعي شهروندان مي شود.
با فرض اينكه اشخاص از طريق فرايند اجتماعي شدن، فرديت مي يابند، خودپيروي خصوصي تنها زماني ممكن است كه زندگي جمعي افراد نيز به خودپيروي دست يابد. اين امر صرفاً زماني ممكن است كه همه شهروندان در صورتبندي و تفسير حقوق و هنجارها شركت كنند. صرفاً اگر شهروندان به قدر كافي در خودپيروي خصوصي مستقل شده باشند،‌ مي توانند خودپيروي عمومي خودشان را شكل دهند.
در تربيت اخلاقي نكته مهم اين است كه بدانيم در عصر جهاني شدن، خودپيروي دانش‌آموزان نمي تواند از بالا به پايين برنامه ريزي شود. خودپيروي فردي شهروندان برتر از خودپيروي سياسي آنها نيست، پايين تر از آن هم نيست (هابرماس،1996: 104). بنابراين با توجه به اينكه خود پيروي خصوصي و خود پيروي سياسي دانش آموزان به صورت توأمان ممكن است، نبايد به آزادي فردي يا آزادي جمع بطور يكجانبه رأي داد. فرد و جامعه در كنار هم معنا مي يابند. هابرماس معتقد است با انكار تز غربي مبتني بر اصالت فرد، مي توانيم آنتي تز شرقي آن يعني اصالت جمع را نيز كنار بگذاريم. در نتيجه مجبور نيستيم بين فردگرايي و جمع گرايي صرفاً يكي را انتخاب كنيم.
بنابراين مشاركت همه دانش آموزان در مباحثه و بيان همه نيازها به نفع همگان خواهد بود. اگر همگان در فرايند گفتماني مشاركت نكنند، اين احتمال وجود دارد كه نيازهاي آنان در نظر گرفته نشود. بدين شكل هابرماس در امر تربيت به هويت ها و امور خاص توجه بيشتري نشان مي دهد.
ب- تفاوت بين صورتبندي و كاربرد هنجارها:
در حاليكه هنجارها به طور بيطرفانه و به وسيله رجوع به علايق عموميت پذير توجيه مي‌شوند و به شكل عمومي مطرح مي شوند. اما كاربرد هنجارها بايد بر اساس ارزيابي واقعيات مربوط به موقعيت ها باشد. بنابراين يك هنجار شايد در موقعيت هاي متفاوت به طور متفاوتي تفسير و به كار گرفته شود.
دركاربرد هنجارها بايد نيازهاي خاص اشخاص و گروههاي اجتماعي مورد توجه قرار گيرد. بنابراين هابرماس به اعطاء امتيازهايي به گروههاي اقليت انديشيده است. جوامع چند فرهنگي بوسيله فرهنگ سياسي مي توانند به هم بپيوندند البته اگر در آنها شهروندي دموكراتيك هم بر حسب حقوق فردي ليبرال و هم حقوق مشاركت سياسي و هم بر حسب حقوق خاص فرهنگي و اجتماعي رعايت شود.
بنابراين تربيت اخلاقي بر اساس هنجارهايي خواهد بود كه با توجه به متن تاريخي و موقعيتهاي خاص بكار برده خواهند شد. يعني اينكه دانش آموزان بايد بدانند كه كاربرد هنجار بر خلاف توجيه آنها به تفسير كردن و متناسب كردن آنها با امور جاري نياز دارند.
ج- الگوهاي اخلاقي از دولت قانوني7:
قانون براي پيگيري اشتراكي اهداف جمعي وضع مي شود و بيانگر انتخاب عقلاني بهترين وسيله ها براي رسيدن به اهداف و خيرها مي باشد. در نظر هابرماس هر دولت قانوني بايد اطمينان دهد كه حقوق انساني بطور مؤثر براي همه شهروندان تضمين مي شود. فرهنگ سياسي عام بايد از فرهنگ اكثريت جدا شود. اگر فرهنگ سياسي همان فرهنگ اكثريت باشد آنگاه خرده فرهنگهايي شكل مي گيرند كه به روي هم مسدودند (هابرماس،ترجمه پولادي1380: 113). فرهنگ سياسي عام بايد بيانگر تعهدات همه شهروندان و زير فرهنگهاي محروم نيز بشود.
معلم نيز در تربيت اخلاقي ضمن اجتناب از تبعيض بايد شرايط فرهنگي دانش آموزان را در نظر گيرد و اجازه سلطه فرهنگ اكثريت را ندهد. براي اين منظور هابرماس همگان را تشويق مي كند به گفتمانهايي بپردازند كه چيزي بيش از علايق و ارزشهاي مورد نزاع را مي بينند و مي‌خواهند “همصدايي عميق تري در يك شكل اشتراكي زندگي ايجاد كنند” (هابرماس،1996: 165).
اما هابرماس به اين مي انديشد كه به دليل تعدد فرهنگها، امكان شكل گيري يك علاقه عموميت پذير وجود نداشته باشد. در اينجا او تضمين يك حق برابر براي همزيستي را به عنوان راه حل اول مطرح مي كند. اگر دانش آموزان در سطحي انتزاعي تر به حق برابر براي همزيستي رو كنند، مسائل لا ينحل به اجماع خواهد رسيد. اين مسأله يعني اينكه آنها به عنوان شركت كنندگان در گفتمان بايد از مسأله “چه چيز براي ما خير است” به اين ديدگاه اخلاقي رجوع كنند كه چه چيزي “خير برابر براي همه” است. راه حل دوم هابرماس، مشروعيت بخشي از طريق رويه هاست. طرفهاي درگير بايد در فرايند تقابل به دنبال ايجاد موافقتي باشند كه از طريق مذاكره بدست مي‌آيد. اما اين رويه ها خودشان به گفتمان عقلاني وابسته اند. بعضي مي گويند براي هابرماس قاعده اكثريت به عنوان قاعده اصلي باقي مي ماند. واو ناگزير بايد به مصالحه طرفهاي درگير رضايت دهد.
اما هابرماس هرگز به سازش و مصالحه قانع نيست. بلكه مشاركت كنندگان بايد سازش را پايه اي براي رسيدن به اجماع بيشتر قرار دهند وگرنه نزاعهاي مشاركت كنندگان به نزاعهاي استراتژيك كه صرفاً براي كسب قدرت هستند، تقليل مي يابند. هابرماس در آثار اخيرش سازش را نوعي از روابط اجبار آميز خوانده است. تا جائيكه هنجارها بيانگر منافع عموميت پذير باشند بر پايه اجماع عقلاني قرار دارند. اگر هنجارها بر پايه منافع عموميت پذير نباشند، مبتني بر اجبار خواهند بود. سازش براي علايق عموميت ناپذير بكار مي رود و يك مورد از قدرت هنجاري به حساب مي‌آيد. (هابرماس،ترجمه معيني1381: 229).
اگر مفاهيم اخلاقي را همچون والتزر داراي معاني حداقلي و حداكثري بدانيم (باقري،1379: 27)، بحث هابرماس در مورد رويه گفتمان اخلاقي بيشتر به سطح حداقلي يا جهاني آن مربوط است كه همچنان دور از اختصاصات فرهنگي مي ماند، زيرا همه افراد جهان بايد بتوانند در قلمروي عمومي بطور برابرانه در آن شركت كنند. اخيراً در بحث از گفتمان هاي اخلاقي – سياسي، به سطح حداكثري نيز توجه كرده است. معلم و دانش آموزان در كاربرد هنجارها بايد نيازهاي خاص مربوط به ارزشهاي فرهنگي را نيز در نظر گيرند. کليت شخصيت افراد بدون در نظر گرفتن تجارب و متون زندگي خاص آنها نمي تواند تضمين شود. زيرا افراد در اين متون، اجتماعي مي شوند و هويت خود را مي سازند.
چنين توجه اي به تفاوتها مي توانند از طريق تمركز زدايي از قدرتها، تضمين خودپيروي فرهنگي، حقوق ويژه گروهي و سياستهاي مهربانانه انجام شود. خودپيروي اقليتها سبب خودپيروي اعضاي آنها خواهد شد. گروه اقليت براي بيان نيازهاي خود بايد در مناظره عمومي حقوق برابري داشته باشد. اما تأكيد بر اقليتهاي قومي نبايد به پاره پاره كردن جوامع بيانجامد.
تأكيد مداوم هابرماس بر خودپيروي، نگراني تكثرگرايان را در بر داشته است. از نظر آنها همه نگاههاي کلي بر درستي ادعاهاي اعتباري خود تأكيد دارند. ارزشها نه تنها با هم تركيب نمي‌شوند بلكه اغلب آنها غير قابل قياس اند8. آنها به اين ادعاي هابرماس كه توافق عقلاني کلي ممكن است معترضند. عقل در مورد امور ارزشي غير قابل قياس ناتوان است. از نظر آنها هويت ما انعكاسي از ميراث فرهنگي و تاريخي خاص خودمان است. زندگي اخلاقي هم با تضاد بين ارزشها مشخص مي شود.حداکثر بين آنها سازش و مصالحه ممكن است. با چنين ديدي افرادي چون هنري ژيرو9 معتقدند تربيت اخلاقي بايد بر اساس برنامه هاي ويژه و محلي باشد.
اما آنها بايد در نظر بگيرند كه خودپيروي مورد نظر هابرماس به عنوان تعين بخشي به خود10 و در درون خود به تكثر هويت افراد اهميت مي دهد. همچنين در تربيت اخلاقي افراد با اخذ نگرش شرطي وارد بازسازي زيست جهان مي شوند و تصميم مي گيرند كه آيا آنها مايل به حفظ ميراث ارزشهاي خود هستند يا خير. براي هابرماس فرهنگها تا آنجا قابل احترامندكه به افراد آزادي و خير برابر مي دهند. پس دانش آموزان به عنوان اعضاي فرهنگي يك زيست جهان، بايد بتوانند از كاربستهاي فرهنگي موجود، سنت ها و هويت ها سؤال كنند.
بنابراين تربيت اخلاقي كه در پي عدالت است در حيطه مفاهيم حداقلي، جهاني است اما تربيت سياسي كه در پي زندگي خوب است محلي باقي مي ماند. اگر يك ادعا به لحاظ اخلاقي معتبر باشد براي همه افراد معتبر است. پلوراليسم تمام عيار از آنجا كه به حاكميت ديدگاه اكثريت منتهي مي شود مضموم است. تربيت اخلاقي با رويكرد عدالت، سبب خود شناسي بيشتر افراد مي‌شود و آنها را در برابر فرهنگهاي ديگر نيز آگاه و منعطف و خودباور مي سازد.
در تربيت اخلاقي گفتماني، گفتگو هم به اصول صوري عقلاني توجه دارد و هم به ويژگيهاي خاص و محلي نظر دارد. اصول كلي كانت با ويژگيهاي خاص فرهنگها هماهنگ نمي‌شوند زيرا در آنها منافع افراد از قبل تعيين شده اند. اما از نظر هابرماس اصول كلي را نمي‌توان از روابط اجتماعي جدا كرد آنچه هابرماس بر آن پافشاري مي كند، اين امكان است كه تفاوتها مي‌توانند به شكل عقلاني با هم بر گفتگو بنشينند بدون اين تفاوتها و تمايز هويتها گفتگو هم معنايي ندارد.
بطور كلي بايد پذيرفت كه هابرماس بر اصول جهانشمول در اخلاق همچنان پايبند است .
حاصل اين گفتمان از قبل معلوم نيست. به نظر هابرماس به ويژه در عصر جهاني شدن لزوم درك ديگران و همدردي با آنها اجتناب ناپذير است. در نظريه او افرادي كه رعايت يك هنجار را نمي‌پذيرند امكان اين را دارند تا با ارائه استدلال بهتر آن هنجار را تغيير دهند. اگر بر سر يك مسأله ستيزي هست، دست كم در مورد آنچه مسأله است يكدلي وجود دارد. پس امكان رسيدن به توافق نيز وجود دارد. (ديوي،ترجمه حنايي1379: 170)
بنابراين اگر آموزش اخلاقي صرفاً به امور محلي محدود شود تبديل به فضايي براي تبادل امور كم اهميت مي شود. از نظر هابرماس آموزش و پرورش ملي بايد بتواند يك زبان مشترك را حتي اگر يك زبان خارجي باشد براي افراد فراهم آورد. تنها در اين صورت وسايل ارتباط جمعي فرا ملي مي توانند صداهاي گروههاي مختلف را بطور برابر انعكاس دهند.
3- تغييرات زيست جهان در عصر جهاني شدن و دلالتهاي آن براي تربيت اخلاقي:
پديده جهاني شدن با تأثيري كه بر بازگشوده شدن و باز بسته شدن زيست جهان دارد نيز بر فرايند تعليم و تربيت به طور كلي و بر تربيت اخلاقي به طور ويزه مؤثر است. همانطور كه در فصل قبل گفتيم، تربيت اخلاقي به ايجاد نگرش شرطي و بازسازي زيست جهان مي انجامد. در دوران حاكميت وسايل ديجيتالي نيز بايد به دنبال بازسازي زيست جهان باشيم. بستگي هاي خانوادگي، دولت – ملتها و ارتباط با همسالان همگي در تحول افق زيست جهان مؤثرند. در عصر جهاني شدن اصطلاح شبكه و بوسيله آن، ادغام كاركردي كنش معطوف به هدف بر عرصه روابط انساني حاكم شده است اين امر به اسارت زيست جهان مي انجامد و تهديدي براي تربيت اخلاقي است يعني عملاً مسير براي رسيدن به سطوح والاي تربيت اخلاقي كه همان اخذ نگرش شرطي است مشكل خواهد داشت. از نظر هابرماس زيست جهان در وضعيت عادي، خود نگهدار و از منظر افراد حاضر در آن بسته است. اما روابط ناهمگون با افراد ديگر و تكثرهاي فزاينده در عصر جهاني شدن، سبب بازگشوده شدن زيست جهان مي گردد.
“زيست جهان بين الااذهاني مشترك با هر كششي به سوي مدرنيزه شدن باز گشوده مي شود. به نحوي كه سازماني تازه مي گيرد و آنگاه باز بار ديگر بسته مي شود” (هابرماس،ترجمه پولادي،1380: 124).
در تربيت اخلاقي اين بدان معني است كه در عصر جهاني شدن با توجه به تحولات گسترده پيرامون دانش آموزان آنها پيوسته با گشوده شدن زيست جهان روبه رو هستند. گشوده بودن زيست جهان همواره با ترديد همراه است. اين امر ضمن اين كه افراد را دچار مخاطره مي‌كند،‌ فرصت مناسبي است براي مربي اخلاق تا به دانش آموزان كمك كند هنجارهاي مسلط را به پرسش كشند و به مراحل بالاتر تربيت اخلاقي دست يابند در واقع راه بهره برداري مناسب از اين فرصت در اين است كه دانش آموزان را به خود فهمي برسانيم. در اين صورت دانش آموزاني كه در حالت گشوده بودن زيست جهان سر در گم و گيج بودند و مجبور بودند بيشتر به فكر منافع خودشان باشند، فرصت باز انديشي در سنتهاي جديد كه هويت آنها را شكل مي دهند را خواهند يافت و مي توانند در تعامل با ديگران به خود پيروي برسند.
“افراد در جامعه با عمل خود آگاهي،‌ خود تصميم گيري و خود شكوفايي مي توانند عمل دوباره بسته شدن را انجام دهند” (هابرماس،ترجمه پولادي،1380: 125).
براي هگل و ماركس، باز گشوده شدن به معناي تجديد زندگي اخلاقي بود و به استمرار آن تأكيد داشتند اما هابرماس معتقد است كه اين باز گشودگي كه همواره با بحران همراه است، بايد باز بسته شود، تا زندگي اخلاقي ممكن شود. اگر اجتماعي نتواند بين خودي و غير خودي تمايز قائل شود،‌ نمي تواند براي خود تاريخ و هويتي قائل شود. در نتيجه خود فهمي اخلاقي افراد شكل نمي گيرد. ازجمله تهديد هاي جهاني شدن براي تربيت اخلاقي اين است كه با افزايش ارتباطات و نفوذ نظامها به جهان زيست، كنش ارتباطي از طريق گسترش روابط پولي و ديوانسالاري، به فعاليت سازمان يافته نزديك مي شود.
4- تغييرات حوزه عمومي در عصر جهاني شدن و تأثير آن در تربيت اخلاقي:
پديده جهاني شدن از طريق ديگري نيز بر تربيت اخلاقي تأثير مي گذارد. حوزه عمومي همچون مكان شكل گيري مباحثه عمومي جايگاه مهمي در عقلانيت تفاهمي و آگاهي اخلاقي دارد. از نظر هابرماس حوزه عمومي در عصر جهاني شدن همچنان محل اصلي مباحثه عمومي است ولي با توجه به اينكه اقدامات يك كشور به سرعت بر زندگي ديگران تأثير مي گذارد، نمي‌تواند چارچوب ملي داشته باشد بلكه بايد وسعت جهاني بيابد (معيني،1380: 254). با اين وجود كار ويژه هاي حوزه عمومي از نظر هابرماس تغييري نكرده اند. با افول قدرت دولت – ملت‌ها و خارج شدن از محدوده سرزميني، تأثيرات رفتارهاي مردم جهان بر يكديگر تشديد شده است و مقابله با مشكلاتي كه ابعاد جهاني دارند صرفاً با گفتگوي همه مردم جهان ممكن است.
هابرماس در كتاب “تحول ساختاري حوزه عمومي”، حوزه عمومي را به عنوان مكان جغرافيايي در نظر داشت اما در آثار اخيرش، حوزه عمومي را بيشتر به لحاظ اجتماعي و شناختي مورد توجه قرار مي دهد. در حوزه عمومي ديدگاه ها با هم ارتباط مي يابند و اطلاعات مختلف به سايرين منتقل مي شوند. اين حوزه از طريق كنش ارتباطي بازسازي مي شود.
در عصر جهاني شدن با توجه به گسترش وسايل ارتباط جمعي،‌ امكان بازسازي حوزه عمومي به موازات زيست جهان بيشتر از پيش وجود خواهد داشت. از نظر هابرماس تبادل آزاد اطلاعات و گسترش نهاد آموزش در اين امر نقش مهم تري دارند. هابرماس تقويت حوزه عمومي را مقوم تربيت اخلاقي مي داند. در حوزه عمومي افراد وقتي در مرحله پسا عرفي نگرش شرطي را اخذ مي كنند، سعي دارند از همسان سازي خود با نظم موجود بگريزند. اما كيركگور دقيقاً حوزه عمومي را به دليل اينكه اطلاعات همسطح شده را بين افراد بي شماري توزيع مي كند و سبب شكل گرفتن ناظران بي موضع و بي اعتنا مي شود، مسبب نيهيليسم مي دانست (دريفوس،ترجمه ملائکه1384: 123)، از اين جهت كه در عصر جهاني شدن تجربه دست اول افراد كم مي شود، زيرا مجبور نيستند كه با عمل مستقيم خود تجربه دست اولي بدست آورند لذا افراد درمورد هر موضوعي، نظر و تفسيري مي دهند بي آنكه هيچ مسئوليتي در اين مورد بپذيرند و يا از آنها مسئوليتي طلب شود. در نتيجه رشد اخلاقي آنها در خطر است.
دقيقاً براي رفع همين بي اعتنايي است كه هابرماس معتقد است افراد در گفتمان بايد نسبت به امور محلي خود حساس باشند. افراد در جريان گفتگوي اخلاقي بر سر مسائل محلي به نتايجي مي رسند و بر اساس آن عمل مي كنند پس بايد نسبت به عمل خود هم احساس تعهد نمايند. اگر نيازي به تصميم گيري و عمل نباشد، افراد مي توانند با اخذ منظرهاي متفاوت به نوعي پوچ گرايي كشانده شوند. در جريان تربيت نبايد به صرف توليد دانش اكتفا كرد بلكه آنچه در عصر حاضر مورد نياز است، تصميم گيري صحيح و عمل بر اساس آن است.
نتايج كاربرد اينترنت براي تربيت اخلاقي ناظر بر اخلاق گفتماني دو سويه است. اينترنت مي تواند حوزه عمومي را گسترش دهد. دانش آموزان بدون در نظر گرفتن منزلت اجتماعي، نژاد و جنسيت خود در آن به گفتگوي برابرانه مي نشينند. اين در واقع تقويت شرايط كنش ارتباطي است. در اين فضا صرفاً انديشه ها حكومت مي كنند.
دسترسي مقادير زياد اطلاعات، ارتباط بيشتر و سهل تر، كاهش نقش نهادها و احزاب سياسي، همگي سبب احياي حوزه عمومي مورد نظر هابرماس مي شوند. ويژگي گسترده و عمومي بودن اينترنت سبب مي شود كه مشاركت همه افراد جهان قابل تصور شود. اينترنت شرطهاي كمي و كيفي حوزه عمومي را مي تواند بر آورده كند. افراد آگاه تر شده و بطور برابرانه به گفتگو مي‌نشينند. اين گفتگو مي تواند براي معرفي فرهنگ خودي در برابر فرهنگهاي بيگانه مؤثر باشد به شرط آنكه دانش آموزان با درك صحيحي، فرهنگ خود را شناخته باشند.
اينترنت، تربيت اخلاقي را در سطح عمومي فراگير مي كند چون همه مي توانند در فرايند تصميم گيري شركت كنند و اين با دعوت هابرماس از دانشمدان و ساير مردم براي شركت در گفتگوي اخلاقي سازگار است و به رفع نخبه پروري مي انجامد.
تأكيد هابرماس بر اينكه حتي معلمان هم بايد به عنوان مشاركت كننده در گفتمان ها شركت كنند، بيانگر اين مسأله است كه او تمايلي بر غلبه يك انديشه بر ساير انديشه ها ندارد. تأكيد وي بر همدلي و اينكه هر فرد مي تواند خود را جاي ديگري قرار دهد، نشان مي دهد كه وي به دنبال ايجاد درك مشترك بين مشاركت كنندگان است. با تماسهاي بين فرهنگي بيشتر، امكان حركت به سوي تفرد و پيدايش هويتهاي جهان وطني ميسر مي شود. اگر شالوده اخلاق به دست بازار و رقابت بيفتد، اخلاق نابود خواهد شد. اينترنت بخاطر اينكه در آن روابط افراد داراي ساختار قدرت هرمي نيست، به كنش ارتباطي نزديك مي شود زيرا شبكه هاي ارتباطي اينترنت، سلسله مراتب اجتماعي مستقر را ناديده مي گيرند.
اما همين شبكه به دليل اينكه حضور فيزيكي را نا لازم مي كند جنبه هاي منفي هم دارد. مثلاً شكل گيري هويت هاي دروغين و مجازي سبب مي شود براي تصميم گيري هاي اخلاقي نتوانيم بر آن تكيه كنيم. اين امر مشاركت واقعي را مخدوش مي سازد زيرا هر فردي به صورت دلخواه مي تواند هويت خود را تغيير دهد. پس نكته مهم اين است كه در فضاي اينترنت نبايد اجازه دهيم طرفهاي مشاركت، بدون نام و جايگاه مشخص وارد مذاكره شوند و اين در حالي است كه در اينترنت، اطلاعات بي نام و نشان و گروههاي مجازي به وفور يافت مي شود. اين امر سبب مي شود كه افراد صرفاً به عنوان مفسر عمل كنند و نمي توان از مشاركت واقعي حرفي زد زيرا افراد در محيط مجازي متحمل هيچ خطري نمي شوند، همچون فردي كه در حال ورق زدن صفحات روزنامه است.
از سويي اطلاعات رد و بدل شده در محيط اينترنت فعلاً يكسويه هستند و مشاركت انتقادي در آن حداقل است. از نظر هابرماس اين امر سبب مي شود مردم نتوانند همچون موجوداتي عقلاني، جهان اطراف خود را به خوبي درك كنند. آنها تحت نفوذ صنعت فرهنگ به مصرف كننده صرف تبديل شده اند. در عصر جهاني شدن، گفتمان عملي واقعي با محدوديتهايي رو به رو شده است. فرصت مردم براي حضور فيزيكي كمتر شده است. اگر كسي از پشت كامپيوتر بخواهد در مورد قواعد اخلاقي مربوط به بكارگيري اطلاعات، با سايرين به گفتگو پرداخته و به اجماعي برسد، حضور مجازي طرفهاي مقابل باعث سر درگمي او خواهد شد. در اين عصر، ساخت شكني ساختارهايي چون دور – نزديك و ساختار ممنوع – مجاز نيز امكان تربيت اخلاقي را مخدوش كرده اند (باقري،86:1375).
با اين همه، اطلاعات معتبر و قابل اعتماد شبكه مي تواند به عنوان منبعي با ارزش براي تربيت اخلاقي در نظر گرفته شود. بايد از اينترنت براي ايجاد الزامات عملي استفاده كنيم. اينترنت مي تواند همچون مكمل كلاسهاي واقعي نيز در نظر گرفته شود.
هابرماس بر خلاف كيركگور، حوزه عمومي را مكاني مي داند كه در آن تفكر به عمل مي‌انجامد. به هر حال تربيت جدي در فضاي واقعي و مشاركت واقعي، تعهداتي قطعي تر ايجاد خواهد كرد ولي اگر فرد با هدفي واقعي از امكانات شبكه استفاده كند، قدرت عمل او افزايش مي يابد. هابرماس همچنان بر پيوند نظر و عمل براي رسيدن به رهايي تأكيد مي كند:
“گفتمانها همچون يك نظم رهايي بخش، كاركردي بلاواسطه عملي دارند” (هابرماسb،2003: 270).
وي از زماني كه علايق معرفت ساز را ارائه كرده است، شناخت محض و برتري آن از عمل را حاصل علم پوزيتيويستي دانسته است (سوئينگ وود،ترجمه نوذري1380: 417). همواره در پي برقراري ارتباط بين حوزه نظر و عمل بوده است.
5- جمع بندي:
از نظر هابرماس تعليم و تربيت آزادي بخش در عصر جهاني شدن بدون اخلاق ميسر نمي‌شود بلكه در پرتو توجه به تربيت اخلاقي است كه نجات جهان ممكن است و انسانها در پرتو اخلاق است كه به آزادي و انسانيت و خود مختاري مي رسند. وظيفه تعليم و تربيت صرفاً تربيت نيروي كار براي زندگي در بازار نيست. از نظر هابرماس ما صرفاً در يك محيط رقابتي زندگي نمي‌كنيم و هدف تربيت هم برنده بار آوردن افراد نيست. وي به دنبال آزادي فردي و جمعي است و معتقد است آزادي واقعي صرفاً آزادي از اعتقادات موروثي نيست بلكه آزادي از رقابت براي بقا در محيط سرمايه داري هم هست.
پس تربيت اخلاقي بايد با سياست آميخته باشد زيرا بايد انسانها را از فرهنگ رقابتي و مصرفي حاكم نيز برهاند. بهترين نقطه براي مبارزه با اثرات سوء جهاني شدن، اخلاق و تربيت اخلاقي انسانهاست. اين مبارزه كلي ضرورت چشم انداز جهاني را نيز بيان مي كند.
از نظر هابرماس در تربيت اخلاقي نبايد بچه ها به يكديگر به عنوان رقبا بنگرند زيرا قرار نيست از طريق رقابت با هم به عدالت و آزادي دست يابند. اينكه الزامي حقوقي براي هر فرد بوجود آوريم تا ملزم به احترام به ديگران شود نيز ناكافي است. بعد اصلي تربيت اخلاقي اين است كه دانش آموزان به عنوان اشخاص اخلاقي، يعني كسي كه اراده خود را بنا به دريافت معيني از فهم برابر متعين مي كند (هابرماس،ترجمه پولادي1380: 138)، به ديگران به عنوان هدف و نه وسيله احترام بنگرند. آنها همچنين بايد خود را واضعان قواعد اخلاقي خود بيابند. ضروري است آنها از همكنشي مبتني بر هدف – وسيله به همكنشي مبتني بر فهم رهنمون شوند. عصر جهاني شدن با افزايش اطلاعات، افزايش انتخابهاي آزادانه و آگاهانه و افزايش تعهدات دروني، اين امر را هموارتر كرده است.
در عصر جهاني شدن، با از دست رفتن مرجعيت و عينيت ارزشهاي اخلاقي همچون سنت، مذهب و عقل كلي، امر محلي به منظر غالب در تربيت اخلاقي مبدل شده است اما اين منظر نمي‌تواند پايه هاي اخلاقي محكمي را ايجاد كند. اخلاق گفتماني هابرماس ظرفيت تبديل شدن به يك مرجع عينيت بخش جديد براي تربيت اخلاقي را داراست (ليپر،2007: 150).
بديهي است آموزش و پرورش هم مي تواند باعث به حاشيه راندن گروهها و افراد ضعيف شود و هم مي تواند پرسش از شواهد و فرضيات مسلم براي متزلزل كردن عادات، روشهاي عمل و تفكر، اخذ معيارها و هنجارهاي تازه و بازسازي زيست جهان را ايجاد نمايد. هر كودكي بايد اين توانايي را بدست آورد كه با تحليل و انتقاد و تأمل در خود براي توسعه تعين بخشي به خود و بطور آزادانه عمل كند. رهايي بخشي در رشد كودك آزاد شدن او از شرايطي است كه خود پيروي و توانايي خود تأملي او را محدود مي كند. اين امر همچنين به اصلاح گونه انسان نيز كمك مي كند.
تأكيد هابرماس بر ارتباط، حرفهاي تازه اي براي تربيت اخلاقي دارد. او مدعي است كه يك اصل ذاتي و جهانشمول و هميشگي براي راهنمايي كنشهاي اخلاقي ما وجود دارد كه ريشه آن در زبان است. در نظر او تلاشهاي دائمي ما براي رها كردن خود



قیمت: تومان


دیدگاهتان را بنویسید